اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم …

سپتامبر 6, 2008 at 8:12 ق.ظ. 26 دیدگاه

روزگار دانشجویی هم اتاقی داشتم که دانشجوی سالهای آخر  پزشکی بود ، همیشه از اتفاقاتی که در بیمارستان می افتاد برامون تعریف میکرد وعقیده داشت  هشتاد درصد مرگ بیماران در بیمارستانها ناشی از بی توجهی ها ی کادر بیمارستان و گاهی وقتها کمبود امکاناته.  مثلا می گفت کپسول های اکسیژن بالای سر مریض که همیشه باید پر و آماده باشه  به خاطر کمک کاری و بی توجهی کادر بیمارستان بعد از اینکه مریض به اکسیژن نیاز پیدا می کنه  برای پر شدن میره که این خودش تقریبا  نیم ساعت وقت می گیره و اگر مریض حالش وخیم باشه خب معلومه چه اتفاقی می افته!! اونوقتها ناراحت میشدم ولی هیچوقت پی به عمق فاجعه نمی بردم تا اینکه همین چند روز پیش این مطلب به عینه برای خانواده ما اتفاق افتاد و در اثر یکی از این بی توجهی ها  همسر برادرم رو از دست دادیم. اگر چند پست قبلی رو خونده باشین می دونین که برادرم همراه خانواده اش تقریبا بیست روز پیش تصادف کردند ودر این حادثه همسر برادرم قطع نخاع و دخترش خونریزی مغزی کرد و الان هم با وجود بهبودی نسبی هنوز در کماست.

هدفم از این حرفها درآوردن اشک کسی یا ناراحت کردن کسی نیست. ولی دوست دارم چیزی رو که در این مدت دیدم بنویسم شاید جرقه ای باشه برای جلوگیری از این دست اتفاقات و بیدار کردن وجدان های خفته .

 اول از شیوه اعزام بیمار خونریزی مغزی از یک شهر به شهر دیگه بگم که   بیمار خونریزی مغزی رو همونطور بدون هیچ محافظی انداختند رو تخت آمبولانس ، من  که همراه بودم نمی دونستم تعادل خودمو رو صندلی حفظ کنم یا دو دستی برادر زاده امو نگهدارم که از روی تخت نیوفته پایین ! خود مریض هم که بی تابی وبیقراری می کرد اینا رو به اون وضعیت اضافه و قضاوت کنید.

بعد از پذیرش برادر زاده ام در بیمارستان تازه تاسیس موسوی شهر زنجان، در آی سی یو بستری شد و من به جز وقت ملاقات از پشت شیشه نمی دیدمش تا دو هفته بعد که آوردنش بخش مغز واعصاب. و  همسر برادرم که بخش زنان این بیمارستان بستری شد، و متاسفانه کادر پرستاری این بخش هیچ بویی از صفات فرشته خویی که برای پرستاران ترسیم میشه رو نداشتند، یعنی در این مدت حتی در سخت ترین شرایط و بدترین وضعیت هم که به کمکشون نیاز داشتیم حاضر نمی شدن بیان بالا سر مریض ومی گفتن ما در وقت مقرر به مریضتون سر میزنیم ! که ما هم مثل سایر بیماران به این وضعیت زود عادت کردیم و سعی می کردیم تا حد امکان مزاحم استراحت شبانه و روزانه کادر زحمت کش پرستاری  نباشیم  و سعی می کردیم با خارج از بیمارستان تماس بگیریم و از اطلاعات پزشکی اطرفیان و یا گاهی اوقات کمک بهیاران و خدمه بخش که بمراتب وظیفه شناس تر بودند استفاده کنیم. این شرایط ادامه داشت تا وقتی که مهره شکسته همسر برادرم مورد عمل جراحی قرار گرفت و بعد از عمل جراحی که بنا به گفته پزشک معالجش امیدوار کننده و رضایت بخش بود به  همون بخش برگردونده شد !  بعد از عمل متوجه شدیم که همسر برادرم پاهاش گاهی وقتها یه حسهایی رو متوجه میشه و از این بابت خیلی خوشحال بودیم، تا اینکه ایشون به تدریج حالش رو به وخامت گذاشت  و پزشکشون گفتن که به خاطر داروی تزریق شده بعد از عمل سیستم ایمنی بیمار به شدت ضعیف شده و ریه اش عفونت کرده و آنتی بیوتیک تجویز کردن ، بعد از اون تب همسر برادرم  تا چهل درجه بالا رفت و اون شب  ما هر چقدر از کادر پرستاری خواهش کردیم که ایشونو به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کنن یا با پزشکشون تماس بگیرن زیر بار نرفتن که نرفتن و گفتن که بیمار آنتی بیوتیک هاشو خورده و حالش بهتر میشه و حتی آدرس یا شماره تلفن دکتر رو به برادرم  ندادن که خودش بره دکترو بیاره. و صبح وقتی که تبش به چهل و سه درجه رسیده بود وهوشیاریش دیگه خیلی پایین اومده بود، به بخش مراقبتهای ویژه منتقلش کردن و بعد از اون حالت کما و کمتر از بیست و چهارساعت بعد فوت کردن . حالا شما قضاوت کنید بیماری که همچین عملی رو پشت سر میزاره نباید حداقل یکشب در آی سی یو تحت مراقبت باشه؟؟  چرا کادر پرستاری این بخش کمترین احساس مسوولیت و دلسوزی رو در قبال بیمارانشون نداشته و ندارن؟؟؟ در مدت این بیست روز بارها شاهد بودم بیمارانی رو که به کمک فوری نیاز داشتن و کسی به دادشون نرسید. اگر فقط در مورد کادر پرستاری این بخش حرف می زنم به خاطر اینه که نمی خوام  بی انصاف باشم چون در بخش مغز واعصاب که برادر زادم بستریه اوضاع کمی بهتره و کادر دلسوز تری داره  که به وقت  نیاز حالا با کمی تاخیر ولی بلاخره  بالا سر مریض حاضر میشن  و به دادش میرسن .

حالا تنها یک حسرت و یک داغ بزرگ رو دل ما مونده بعلاوه یک سوال بی جواب، جواب علی شش ماهه رو وقتی بزرگ بشه و زهرای  پنج ساله رو  بعد از اینکه از کما خارج بشه چه کسی  می خواد بده …؟

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم … خدا حافظ ای نوبهار همیشه …

Advertisements

Entry filed under: روز نوشت.

نمایه‌سازی و رتبه‌بندی اشیای محتوایی تشکر

26 دیدگاه Add your own

  • 1. خاطره  |  سپتامبر 6, 2008 در 10:07 ق.ظ.

    و چقدر از این موارد رو روزانه همه ما میبینیم
    میدونی هر خانواده به نحوی این قضیه رو تجربه کردن
    حالا یا مثل شما نزدیک یا دور
    پسر خاله من پزشک اطفال هستن میگفتن روزانه تعدا زیادی در جایی مثل آمریکا به خاطر بی توجهی و اشتباهات کادر بیمارستان فوت میکنند در جایی مثل اینجا که تکلیفش معلومه
    چیزی نمیتونم بگم چون عقیده دارم این شرایط رو نمیتونم درک کنم چون تجربه اش نکردم
    کاش میتوانستم چیزی بگم که کمی درد و اندوه شما رو کم کنه
    فقط امیدوارم روزی برسه شاهد این موارد نباشیم

    پاسخ
  • 2. سارا  |  سپتامبر 7, 2008 در 5:08 ق.ظ.

    از صمیم قلبم تسلیت میگم. چقدر خوشحال بودم که تهران سر کار میری حالا با شنیدن این خبر شوکه شدم، یادمه که خانم برادرت هم کتابدار بود. انشالله که زهرا هر چه زودتر خوب میشه و جای مامانشو براتون پر می کنه.

    پاسخ
  • 3. ITLine  |  سپتامبر 7, 2008 در 5:57 ق.ظ.

    آه واقعا متاسفم ای خدا همه چیز که داشت دوباره خوب میشد 😦
    نمیدونم چی باید بگم وقتی میکبینم یکی خانواده در عرض 1ماه اینجوری متلاشی میشه و از اوج خوشحالی اینچنین عذا دار میشوند.

    خداوند به همتون صبر بده و تسلیت مگیم به همه خانواده

    پاسخ
  • 4. عليرضا  |  سپتامبر 9, 2008 در 7:27 ق.ظ.

    سلام اولا تسليت مي گم به همه اعضا خانواده شما. دوم اينكه خوشحالم از اينكه بالاخره يك كتابدار بر خلاف تمام شعارهاي زيبا از وب 2 سر در مياره . لطفا ناراحت نشيد. من خودم هم كتابدارم. ولي تمام كتابدارهاي ما حتي اونها كه وبلاگ گروهي دارن و همش دم از وبلاگ و وبلاگ نويسي مي زنن از خيلي از ابتدايي ترين مفاهيم وب 2 نا آگاه هستن. من كه خودم به شخصه از وبلاگهاي كتابداري نا اميد شدم.

    پاسخ
  • 5. عباس رجبي  |  سپتامبر 9, 2008 در 9:02 ق.ظ.

    سرکار خانم نيکخواه
    مصيبت وارده را تسليت عرض نموده و براي آن مرحوم علو درجات آرزومندم. خدايش بيامرزد و انشاء الله به شما و خانوداه آن مرحوم صبر جليل عنايت فرمايد.

    پاسخ
  • 6. لاله صمدي  |  سپتامبر 10, 2008 در 5:00 ق.ظ.

    سلام زهره جان
    من واقعاً از ته قلبم به تو و خانوادات تسليت مي گم و اميدوارم كه خدا به تو و خانوادت علي الخصوص برادرت صبر بده، و بايد بگم كه خيلي خيلي از شنيدن اين خبر متاثر شدم.

    پاسخ
  • 7. محمد نوري  |  سپتامبر 10, 2008 در 7:38 ق.ظ.

    بر خود وظيفه مي دانم كه این مصیبت را به سر كار خانم ، خانواده محترم تسلیت عرض نموده و از خداوند منان صبر و بردباري بر پدر ومادر اين عزيز از دست رفته در خواست كنم روحش شاد .

    پاسخ
  • 8. سید مهدی طاهری  |  سپتامبر 10, 2008 در 9:11 ق.ظ.

    همکار گرامی سرکار خانم نیکخواه
    با عرض سلام و تسلیت
    با آگاهی از این اتفاق واقعا ناگوار بسیار متاثر شدم. انشاءالله خداوند آن مرحوم را بیامرزد و مورد لطف خود قرار دهد. سلامتی زهرا خانم را هم هر چه زودتر عنایت فرماید. برای شما و خانواده گرامی نیز آرزوی صبر جمیل دارم. تقدیر الهی بوده است و غیر قابل تغییر.
    تاسف خود را نیز نسبت به این بی مسئولیتی ها، با این که مدعی هستیم مسلمانیم، ابراز می دارم.
    اگر کمکی از دست بنده ساخته است اصلا دریغ نخواهم کرد.
    بهشتی باشید
    طاهری

    پاسخ
  • 9. بهنام  |  سپتامبر 11, 2008 در 8:22 ب.ظ.

    زهره ی عزیز، سلام
    گفتن تسلیت به دوست، اون هم دوستی که خاطرش عزیزیه سخته…
    با خوندن نوشته ت، خاطرات سال گذشته و سال های گذشته تر به یادم اومد…این که همه ی ما این تجربه ی تلخ از سر مگذرونیم غم انگیزه…از صمیم قلب برای تو و خانواده ت آرزوی صبر و ارامش دارم…از این که روز و شب های سختی رو میگذورنی ناراحتم…دردناکی این ماجرا از یکسو و خشمناکی از بی مسولیتی اون ادم ها از سوی دیگه ادمو فرسوده می کنه…امیدوارم غمت به مرور زمان سبک بشه و خشمت فروکش کنه…امیدوارم همه ی اون ادما یه روزی اصلاح بشن…اون موجب دردهای زیادی در ما شدن، با بی مهری و بی مسولیتشون…
    به قول احمدرضا احمدی: «تو عزا، میوه طعم نداره». نوشتن اینجای من هم انگار یه میوه ی بی طعم هست…خیلی مواضب خودت و خونواده ت باش…باهات تماس می گیریم.

    پاسخ
  • 10. ناديا عزيزي  |  سپتامبر 13, 2008 در 5:25 ق.ظ.

    سلام زهره جان
    از صميم قلب، تسليت ميگم. اميدوارم اين آخرين پست غم انگيز ت باشه. خبر خيلي دردناكي بود ولي به هر حال چاره‌اي جز صبر نيست. اميدوارم خدا به تو و خانواده‌ات صبر بده.

    پايدار باشي

    پاسخ
  • 11. طاهره  |  سپتامبر 13, 2008 در 5:30 ق.ظ.

    زهره خانم عزیز
    از صمیم قلب بهتون تسلیت می گم و فکر می کنم کمی شما رو درک کنم. خود منهم به عینه وضعیت دو عزیز از دست رفته ام را در بیمارستان دیدم دو بیمار سرطانی که به شدت به مراقبت نیاز داشتند اما باهاشون جوری رفتار می شد که انگار هر روز منتظرن زودتر از دست شون خلاص بشن.
    متاسفانه تو این مدتی هم که تو دانشگاه علوم پزشکی کار می کنم چیزهایی دیدم که شرم آور است… برخی پزشکان واقعا مستحق نام پزشک نیستند اما برخی دیگر که بسیار بسیار کم هستند فرشته هستند نه آدمی.

    پاسخ
  • 12. مهسان  |  سپتامبر 13, 2008 در 7:23 ق.ظ.

    سلام عزیزم

    امیدوارم که دیگه غم نبینی و خداوند پشت و پناه خودت و خانواده ات باشه . گاهی خداوند در سختی ها چیزی رو به انسان میده که در سایر لحظات زندگی پیدا نمی شه.

    پاسخ
  • 13. آذر افتخار  |  سپتامبر 13, 2008 در 9:39 ق.ظ.

    سلام زهره جان

    از صمیم قلب برای تو و خانوادت آرزوی صبر می کنم و اینکه زودتر بتونید با این ماجرای تلخ، کنار بیایید.
    خیلی خیلی خوب کردی که نوشتی چقدر با اراده و بلند همتی من به تو غبطه می خورم . با این کارت به خیلی ها کمک میکنی.
    منم تا حد زیادی درک می کنم به تو چی گذشته…
    وقتی که پدرم رو با آمبولانس به بیمارستان بقیه اله بردیم، چون پزشک متخصص او ، اونجا بود!، از همون دم در برخوردهای شایسته شروع شد! به من که وحشت زده و نگران کنار پدرم بودم گفتن اول باید چادر سرت کنی تا رات بدیم! (در این بیمارستان چادر اجباری است. ها، البته ظاهرا الان دیگه بیماران و همراهانشون را مجبور به پوشیدن چادر نمیکنن). خلاصه من کلی خواهش کردم اجازه بدید پدرم رو بستری کنیم بعد میام چادر می گیرم! …
    من دست به قلمم بخصوص برای نگاشتن حوادث درد ناک اصلا خوب نیست! یادآوری اون روز هم واسم حسابی اعصاب خورد کنه!
    خلاصه، موقعی که پدر من به کمای کبدی رفت، پزشک با شعور و دلسوزی که بر بالینش بود ، بدون اینکه کوچکترین توضیحی به من و مادرم که همراه پدرم بودیم بده ، دانشجوهاشو صدا کردو گفت «ببینید این یک نمونه کمای کبدی» …
    تصور کنید حال من و مادرم رو….
    البته من تنها کاری که از دستم بر اومد رو انجام دادم و اون هم چیزی جز دادو بیداد و اعتراض به کادر بیمارستان نبود تا جای به جایی کشید که حراست خواهران اومدند و من رو به بهونه نداشتن چادر بیرون کردن!!!! روح همه رفتگان شاد باد.

    پاسخ
  • 14. مهدی  |  سپتامبر 14, 2008 در 1:17 ب.ظ.

    سلام خانم نیکخواه، تسلیت من را پذیرا باشید.

    پاسخ
  • 15. behnaz  |  سپتامبر 14, 2008 در 6:48 ب.ظ.

    تسلیت میگم زهره جون…..خیلی دردناک بود…خیلی
    راستش با خوندن این پستت بهم شوک وارد شد…آخه خونده بودم که زن داداشت قطع نخاع شده..اما نمیدونستم که ….
    وقتی اون مطالبو خوندم با خودم گفتم باز جای شکرش باقیه که زنده ست …بیشتر غصه دخترکوچولوشو میخوردم….اما حالا
    ایمدوارم خدا به شما و خونوادت..مخصوصا به برادرت صبر بده..خیلی دردناکه

    پاسخ
  • 16. مريم پاكدامن  |  سپتامبر 16, 2008 در 4:36 ق.ظ.

    زهره جان
    چه ميتوان گفت در مقابل اين همه سختي جز انكه توكل داشته باش و سعي كن در اين امتحان الهي سربلند شوي.

    تقريبا يك سال پيش بود كه من هم در اين وضعيت گرفتار شدم و تلاش بي دريغ بعضي ها را ديدم … دكتري كه از وقت بستري شدن خواهر تا زمان نابود شدن تمام مغز لحظه اي بالاي سر مريضش نيامد و تنها روز آخر براي گفتن اينكه تمام مغزش سياه (نابود)شده آن هم با لحني زيبا به بالاي سر مريض آمد و جز خون كردن دل مادرم كار ديگري نكرد .
    مريضي كماي مغزي كه دو هفته اول در اورژانس كنار بيماران ديگر بستر شد. كنار مريض هاي عفوني و شكستگي و …تازه وقتي مشخص شد به كماي كامل رفته دكتر باسواد گفت براي 1 درصد بهبودي اونم حتما فلجي در پيش داره ميتونم عملش كنم .ما هم از همه جا بي خبر به خدا توكل كرديم و اجازه داديم دكتر … هر كاري ميخواد انجام بده اما خداشاهده همش به اميد بهبودي بود

    واي چقدر بي ربط حرف زدم . اما همه اينها رو گفتم كه بگم كاملا شرايطت رو درك ميكنم . اينكه به يك بچه 7 ساله چه طور بايد گفت مادرت فوت كرده… تو آسمون ها بگرد پيداش ميكني… خيلي سخته
    اما تنها چيزي كه من رو در آن مدت دلداري ميداد لطف دوستانم بود و دعاي خيرشون كه بهم اميد ميداد
    مطمئن باشد خداوند حواسش به همه بنده هاش هست . خودش فرزندان اين مرحوم رو حفظ ميكنه .شك نكن
    بهشتي باشند و صبور باشيد

    پاسخ
  • 17. fahimeh  |  سپتامبر 16, 2008 در 6:30 ق.ظ.

    سلام زهره جون
    باور کردن اینکه دیگه اون بر نمیگرده تو ذهنم جا نمیگیره و همچنان احساس میکنم که باید برم خبر خوب شدن حال زهرا رو بهش بدم!
    خدا به همه صبر بده و مطمئنم اون الان از وضعیت بهبودی زهرا خیلی خوشحاله
    زهرا پیشرفتش فوق العادست و تقریبا غذا خوردن و راه رفتن و شنواییش راه افتاده و روز به روز بهتر میشه
    اما مشکل بزرگ بیناییشه که تا حالا هیچ واکنشی نشون نداده و هر چی ازش میپرسم الان شبه یا روزه، میگه شبه!
    براش دعا کن که بیناییشو به دست بیاره، منتظرتیم که زود بیای!

    پاسخ
  • 18. علي اكبر سرپرست  |  سپتامبر 17, 2008 در 4:55 ق.ظ.

    سركار خانم نيكخواه
    با عرض سلام و تصليت
    مصيبت وارده را به شما و خانواده محترمتان تسليت عرض نموده و براشما صبر و براي عزيز از دست رفته درجات عالي و رفيع را نزد خداوند باري تعالي خواستارم.

    پاسخ
  • 19. پرشنگ رحمن شيخه  |  سپتامبر 20, 2008 در 1:17 ب.ظ.

    سركار خانم زهره نيكخواه
    مصيبت وارده را خدمت شما و خانواده عزيزتان تسليت عرض مي كنم. اميدوارم كه خداوند به شما صبر بدهد.
    مارا هم در غم خود شريك بدانيد.
    به اميد روزي كه ديگر شاهد اين اتفاقات نباشيم.
    باراني باشي و پايدار.

    پاسخ
  • 20. ياسمن  |  سپتامبر 20, 2008 در 2:11 ب.ظ.

    سلام زهره جان همين الان به صورت كاملا اتفاقي وبلاگتو خوندم. باور كن شكه شدم. خيلي خيلي متاسفم . به تو و خونوادتون از صميم قلب تسليت ميگم. راستي زهرا بهتر شده. كاش ميدونستي تو چه حاليم. نميدونم چي بنويسم. خدا به همتون صبر بده. در اولين فرصت باهات تماس ميگيرم. روي ماه زهرا و علي و نيهاد رو ببوس. از طرف من به همه تسليت بگو. منو تو غم خودت شريك بدون

    پاسخ
  • 21. امیر  |  سپتامبر 21, 2008 در 10:58 ق.ظ.

    منم یه همچین چیزی نوشتم !

    پاسخ
  • 22. داداشی  |  سپتامبر 27, 2008 در 8:43 ب.ظ.

    واقعا متاسفم
    من دقیقا به همین دلیل، دعا می کنم کسی کارش یه بیمارستان و . . . نیفته

    پاسخ
  • 23. سميه فاخري  |  اکتبر 2, 2008 در 7:41 ب.ظ.

    سلام
    تسليت ميگم انشالله كه غم آخرتوت باشه
    و خدا بهتون صبر عطا كنه
    در پناه حق

    پاسخ
  • 24. » Blog Archive  |  اکتبر 10, 2008 در 9:15 ق.ظ.

    […] ن :  این پست رو از دست […]

    پاسخ
  • 25. ساراکریم زاده  |  اکتبر 18, 2008 در 10:31 ق.ظ.

    زهره عزیزم
    واقعا از شنیدن این خبر متاثر شدم. به تو و خانواده محترمت تسلیت میگم و از خداوند برای شما صبر طلب می کنم.

    پاسخ
  • 26. نسيم  |  اوت 15, 2009 در 10:52 ق.ظ.

    متاسفيم.

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


تعداد بازدید کنندگان

  • 57,708 آمار